قال امیرالمومنین(ع):
نفسي على زفراتها محبوسة جانم در ناله ها زنداني است
يا ليتها خرجت مع الزفرات كاش با این ناله ها خارج ميشد
لا خير بعدكِ في الحياة، وإنّما زندگی بعد از تو خیری ندارد و من
أبكي مخافة أن تطول حياتي گریه میکنم از ترس طولانی شدن عمرم.
یا نه!، این فاطمهس آن فاطمهس ی حیدرع نیست
چه سوالی ست که میپرسی ؟"علیع جان خوبی؟"!
من کجا خوبم اگر حال شما بهتر نیست
غیر از این دردِ حجابی که گرفتی از من
بستری بودنت آنقدر عذاب آور نیست
فضه میگفت بیایید غذا آماده ست
زینبتس گفت نمیآیم اگر مادر نیست
گریه آور شده این آمد و رفتی که مراست
وای از این خانه که دارای در دیگر نیست
فروردین 91
حرفی بزن جواب که با سر نمیشود
تعریف کن از اول تنهایی ات بگو
از "هیچکس برای تو مادر نمیشود!"
از آفتاب آن طرف شهر، از اُحد
از "اشک زیر سایه" که دیگر نمیشود!
از مردم، از عیادتشان، راستی بگو
کی گفته بود«فاطمه بهتر نمیشود»؟
...
با آیه آیه، آیه ی عمرت نوشته ای
بیخود مقام فاطمهس کوثر نمیشود
میخواهم از غمت نخورم بر زمین ولی
هر بار میرسم جلوی در، نمیشود
در بسترت به چشم من انگار زینبیس
آدم سه ماهه اینهمه لاغر نمیشود
من هیچ محض خاطر این بچه ها بمان
باشد!؟
دوباره فاطمهس با سر:
_نمیشود!
سال 1386
غروب میچکد از تار های گیسویت
کجاست جای لبم روی ماه پیشانیت
چقدر فاصله افتاده بین ابرویت!
کنار خیمه به من رو زدی چگونه شده ست
کنار علقمه افتاده بر زمین رویت؟!
هنوز هم که تو در فکر احترام منی
بس است این همه سختی مده به بازویت
چه عطر یاس نجیبی گرفته ای انگار
نشسته بانوی پهلو شکسته پهلویت!
1388
برو حسین(ع) که دست خدا به همراهت
دعای حرز لبم را به گردنت بستم
برو حسین(ع) که این بوسه ها به همراهت
تویی که جان مرا میبری به همراهت!
نمیبری بدنم را چرا به همراهت؟!
فدای موی بلندت شوم که دست نسیم
چگونه میزند این نظم را به هم راحت!
برو که با خبری من چگونه میآیم
برای یافتنت تا کجا به همراهت
فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار
که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...
دلی دو تا و قدوقامتی دوتا تر از آن
برو که من شده ام چندتا به همراهت
نگفته بود ی اگرسمت خیمه ها برگرد!
میآمدم به خدا بی هوا به همراهت
تو دور میشوی اما هنوز اینجایی
برای آنکه نبردی مرا به همراهت
شام عیدقربان1390
هم روز رسیده بود هم شب شده بود
خورشیدبرادرم! توکه میرفتی
انگار غروب عمر زینبس شده بود
از هوای پاک لذت میبرم
بیتی بگوید و سر حالم بیاورد
سوگند میخورم برسم ، آفتاب اگر
گرما برای میوه ی کالم بیاورد
این روز ها گرفته و بارانی ام ، کجاست
آنکه جنوب را به شمالم بیاورد؟
ای برادر! یوسفم از گرگ ها ترسیده است
حیرانم از روایت فعل محالتان
مظلومی آنقدر که ندارند اتفاق
حتی مورخان به سر سن و سالتان
از میوه های علم شما سیر میشویم
حتی اگر به ما برسد سیب کالتان
نفرین به ما اگر به تمنای روشنی
بیرون بیاوریم سر از زیر بالتان
ابن الرضای دومی و سجده میکنیم
بر آفتاب مشرقی بی زوالتان
هرکس که سائل کرمت شد کریم شد
کوچک شد آنکه پیش تو،عبدالعظیم شد
۱۴خرداد ۹۰
هی کار کنم تا بشوم کار آگاه
بی فایده است چون خودم میدانم
تو مرتفعی و من به شدت کوتاه
---------
من ساحل بیچاره اگر دریا تو
سیلی خور موج میشوم تا باتو...
اینگونه هزار بار ثابت کردم
من خواستم عاشقی کنم اما تو...
-----------
در ساحل امن عقل بودم که جنون
یکدفعه مرا به داخل آب انداخت
فریاد زدم کمک! که یک مرتبه عشق
چون ماهی کوچکم به قلاب انداخت
عقلم نرسید و زود نفرین کردم
بر آنکه در آب و آنکه قلاب انداخت.
9/خرداد/90
انتظار دیدنت را چشم میشوم و بوسیدنت را لب
گوشم از روی زنگ دست بر نمیدارد
کفش هایم هی رو به در حیاط جفت میشوند
...
به این گمان که تو ناگهان...
همینکه بهتری الحمدلله
جدااز بستری الحمدلله
همینکه در زدم دیدم دوباره
خودت پشت دری الحمدلله
---------------------
شنیدم بسترت را جمع کردی
و با سختی پرت را جمع کردی
شنیدم آب دادی به حسینم
حواس دخترت را جمع کردی
--------------------
تو دیگر با حجابت خو گرفتی
به چندین علت از من رو گرفتی
گمان کردی ندیدم زیر چادر
چطوری دست بر پهلو گرفتی؟!
-------------------
جواب حرف هایم شد همین!«نه؟!»
غریبه بودم اما اینچنین نه!
ببینم!قصد رفتن که نداری؟
نرو!جان امیرالمومنین،نه!
التماس دعا
تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم
خبر سوختن عود تماشایی نیست
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
علت خم شدنت کوتهی جارو نیست
تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم
وقت برداشتن شانه کمی شک کردم
ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم...
زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است
از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم
با صدایی که در این خانه رسید از کوچه
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
نمیدونم/آخراش/۱۳۸۸
دنبال وزن و قافیه بودم تمام عمر
شاعر شدن حواس مرا از تو پرت کرد
غزلمثنویمخمسی بر وزن رباعی
فقط من باب تجربه
۱۳۸۸
پائین تر از آنیم زبالا بنویسیم
یا اینکه بخواهیم شمارا بنویسیم
ما کوزه ی اندیشه یمان کمتر از آن است
تا اینکه بخواهیم زدریا بنویسیم
آنقدر به ما وقت ملاقات ندادند
تا گوشه ی چشمی زتماشا بنویسیم
ما را لُلُلُک لُکنت محض آففریدند
تا مدح تو با لهجه ی موسی بنویسیم
هر جا که حسین ابن علیع حک شده باید
زیرش مددی زینب کبریس بنویسیم
از وسعت نوری بنویسیم که تابید
ای نقطه ی تاریک حوالی تو خورشید
بسیار شنیدیم ولی کم ز تو گفتند
ناگفته زیاد است اگر هم ز تو گفتند
نُه ماه تو در کالبد فاطمهس بودی
گاه متولد شدنت عالمه بودی
از چهره ات اینگونه گرفتند نتیجه
هم مادر و هم دختر زهراس ست خدیجهس
بر روی زمین از تو بگوییم چگونه
ای شیوه ی تفسیر تو در عرش نمونه
لب باز کنی هرچه نفس بند میآید
از حنجرت آیات خداوند میآید
پیوند صمیمانه ی دریا زده بر باد
آرامش آمیخته با لهجه فریاد
قول تو فصیح است بدانگونه که زهراس
این غرش شیر است همانگونه که مولا
دستی به در قلعه ی خیبر زد و از جا
لا حول ولا قوه ای وای مبادا...
ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را
در دست اگر تیغ دو صد مرد ندارد
برپای اگر از تاختنش گرد ندارد
پیشانی او پارچه زرد ندارد
این دختر مولاست همآورد ندارد
ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را
گاهی که به ناگاه گذر میکند از راه
با طرز وقاری که برش کوه شود، کاه
خورشید فراروی وی و پشت سرش ماه
جز این نبود منزلت دختر یک شاه
ای کوفه به خاطر بسپار این عظمت را
ای کوفه چه زود این همه از یاد تو پر زد
این لکه ی ننگ از چه ز دامان تو سرزد
زینب که دمی راهی بازار نمیشد
از معجر او باد خبر دار نمیشد
اکنون به چه جرم است وِ را کوچه به کوچه...
دشنام ، تماشا، سر بر نیزه، چه و چه
از گریه ی بر دختر حیدر بنویسیم
یک مرتبه خواهر دو برادر بنویسیم
تا به کی لیلازمجنون بی خبر باشد بس است
جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند
سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است
نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش
گوشواره هم نمیخواهم پدر باشد بس است
عمه امری نیست دارم رفع زحمت میکنم
بودنم تا کی برایت دردسر باشد بس است
دیر شد بر خیز گفتم که به عمه گفته ام
یکنفر از رفتن من باخبر باشد بس است
ای در هم و بر هم شده گیسوی تو محشر
هرچند که با نیت خیر آمدی اما
بر پا شده از تیغ دو ابروی تو مه شر
این قامت بر خواسته تشبیه ندارد
ای تازه به اندازه ی زانوی تو محشر
حرف از لب و همچین دهنی حرف ندارد
لب باز کن ای لعل سخنگوی تو محشر
وقتی کف یک دست گرفتی دو جهان را
رد میشود از توی النگوی تو محشر
گیسو٬ دم ابرو٬ لب آن لعل سخنگو
آشفتگی مو٬ همه ی روی تو محشر
نمیدونم/۲/۱۳۸۹
دیوانه ها که گفته شما عاقلم کنید
ای موج ها چقدر به این صخره میزنید؟
تا سنگریزه های لب ساحلم کنید
شاعر شدم که با دل خود زندگی کنم
لازم نکرده است شما«بیدلم» کنید
این چند روز مانده تحمل کنید تا
راحت شوید یک شب و زیر گلم کنید
نقطه!فرشته های سر شانه ام بس است!
دیگر تمام شد کوپنم باطلم کنید
نمیدونم/نمیدونم/۱۳۸۶
