تبليغاتX
گریه
گریه
اشعارحسین رستمی
داشتم به این فکر میکردم که اگر کسی توفیق داشت میدید بعضی صحنه هارو اونوقت با چه لحنی شعر میگفت؟! که یاد این دو بیت افتادم:


قال امیرالمومنین(ع):

نفسي على زفراتها محبوسة                   جانم در ناله ها زنداني  است

يا ليتها خرجت مع الزفرات                        كاش با این ناله ها خارج ميشد

لا خير بعدكِ في الحياة، وإنّما                    زندگی بعد از تو خیری ندارد  و من

أبكي مخافة أن تطول حياتي                     گریه میکنم از ترس طولانی شدن عمرم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 توسط حسین رستمی |
فاطمهس، فاطمهس ی دوره ی پیغمبرص نیست

یا نه!، این فاطمهس آن فاطمهس ی حیدرع نیست

چه سوالی ست که میپرسی ؟"علیع جان خوبی؟"!

من کجا خوبم اگر حال شما بهتر نیست

غیر از این دردِ حجابی که گرفتی از من

بستری بودنت آنقدر عذاب آور نیست

فضه میگفت بیایید غذا آماده ست

زینبتس گفت نمیآیم اگر مادر نیست

گریه آور شده این آمد و رفتی که مراست

وای از این خانه که دارای در دیگر نیست


فروردین 91


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط حسین رستمی |
داغت که با سکوت سبکتر نمیشود

حرفی بزن جواب که با سر نمیشود

تعریف کن از اول تنهایی ات بگو

از "هیچکس برای تو مادر نمیشود!"

از آفتاب آن طرف شهر، از اُحد

از "اشک زیر سایه" که دیگر نمیشود!

از مردم، از عیادتشان، راستی بگو

کی گفته بود«فاطمه بهتر نمیشود»؟

...

با آیه آیه، آیه ی عمرت نوشته ای 

بیخود مقام فاطمهس کوثر نمیشود

میخواهم از غمت نخورم بر زمین ولی

هر بار میرسم جلوی در، نمیشود

در بسترت به چشم من انگار زینبیس

آدم سه ماهه اینهمه لاغر نمیشود

من هیچ محض خاطر این بچه ها بمان

باشد!؟

      دوباره فاطمهس با سر:

  _نمیشود!

سال 1386

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط حسین رستمی |

شعر از سبُکی گذشته در بی وزنی ست!

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم اسفند 1390 توسط حسین رستمی |
نسیم روضه وزیدن گرفته در مویت 

غروب میچکد از تار های گیسویت

کجاست جای لبم روی ماه پیشانیت

چقدر فاصله افتاده بین ابرویت!

کنار خیمه به من رو زدی چگونه شده ست

کنار علقمه افتاده بر زمین رویت؟!

هنوز هم که تو در فکر احترام منی

بس است این همه سختی مده به بازویت 

چه عطر یاس نجیبی گرفته ای انگار

نشسته بانوی پهلو شکسته پهلویت!

1388

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390 توسط حسین رستمی |
اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت...!

برو حسین(ع) که دست خدا به همراهت

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

برو حسین(ع) که این بوسه ها به همراهت

تویی که جان مرا میبری به همراهت!

نمیبری بدنم را چرا به همراهت؟!

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

چگونه میزند این نظم را به هم راحت!

برو که با خبری من چگونه میآیم

برای یافتنت تا کجا به همراهت

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...

دلی دو تا و قدوقامتی دوتا تر از آن

برو که من شده ام چندتا به همراهت

نگفته بود ی اگرسمت خیمه ها برگرد!

میآمدم به خدا بی هوا به همراهت

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

شام عیدقربان1390


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390 توسط حسین رستمی |
منظومۀ دهر نامرتب شده بود

هم روز رسیده بود هم شب شده بود

خورشیدبرادرم! توکه میرفتی

انگار غروب عمر زینبس شده بود

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط حسین رستمی |
خط کشیدم دور خیلی چیزها

از هوای پاک لذت میبرم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 توسط حسین رستمی |
آخر چگونه شعر بگویم کسی که نیست

بیتی بگوید و سر حالم بیاورد

سوگند میخورم برسم ، آفتاب اگر

گرما برای میوه ی کالم بیاورد

این روز ها گرفته و بارانی ام ، کجاست 

آنکه جنوب را به شمالم بیاورد؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم شهریور 1390 توسط حسین رستمی |
سخت اگر دل میدهم دست کسی از من مرنج

ای برادر! یوسفم از گرگ ها ترسیده است


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام خرداد 1390 توسط حسین رستمی |
 آیینه چشم می کندم سیر حالتان

حیرانم از روایت فعل محالتان

مظلومی آنقدر که ندارند اتفاق

حتی مورخان به سر سن و سالتان

از میوه های علم شما سیر میشویم

حتی اگر به ما برسد سیب کالتان

نفرین به ما اگر به تمنای روشنی

بیرون بیاوریم سر از زیر بالتان

ابن الرضای دومی و سجده میکنیم

بر آفتاب مشرقی بی زوالتان

 

هرکس که سائل کرمت شد کریم شد

کوچک شد آنکه پیش تو،عبدالعظیم شد

۱۴خرداد ۹۰

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 توسط حسین رستمی |
هی درس بخوانم بروم دانشگاه

هی کار کنم تا بشوم کار آگاه

بی فایده است چون خودم میدانم

تو مرتفعی و من به شدت کوتاه

---------

من ساحل بیچاره اگر دریا تو

سیلی خور موج میشوم تا باتو...

اینگونه هزار بار ثابت کردم

من خواستم عاشقی کنم اما تو...

-----------

در ساحل امن عقل بودم که جنون

یکدفعه مرا به داخل آب انداخت

فریاد زدم کمک! که یک مرتبه عشق

چون ماهی کوچکم به قلاب انداخت

عقلم نرسید و زود نفرین کردم

بر آنکه در آب و آنکه قلاب انداخت.

9/خرداد/90

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390 توسط حسین رستمی |

انتظار دیدنت را چشم میشوم و بوسیدنت را لب

گوشم از روی زنگ دست بر نمیدارد

کفش هایم هی رو به در حیاط جفت میشوند

...

به این گمان که تو ناگهان...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم خرداد 1390 توسط حسین رستمی |


همینکه بهتری الحمدلله

جدااز بستری الحمدلله

همینکه در زدم دیدم دوباره

خودت پشت دری الحمدلله

---------------------

شنیدم بسترت را جمع کردی

و با سختی پرت را جمع کردی

شنیدم آب دادی به حسینم

حواس دخترت را جمع کردی

--------------------

تو دیگر با حجابت خو گرفتی

به چندین علت از من رو گرفتی

گمان کردی ندیدم زیر چادر

چطوری دست بر پهلو گرفتی؟!

-------------------

جواب حرف هایم شد همین!«نه؟!»

غریبه بودم اما اینچنین نه!

ببینم!قصد رفتن که نداری؟

نرو!جان امیرالمومنین،نه!


التماس دعا

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 توسط حسین رستمی |
لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم

تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم

خبر سوختن عود تماشایی نیست

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

علت خم شدنت کوتهی جارو نیست

تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم

وقت برداشتن شانه کمی شک کردم

ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم...

زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است

از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم

با صدایی که در این خانه رسید از کوچه

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

نمیدونم/آخراش/۱۳۸۸

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 توسط حسین رستمی |

دنبال وزن و قافیه بودم تمام عمر

شاعر شدن حواس مرا از تو پرت کرد

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 توسط حسین رستمی |

غزلمثنویمخمسی بر وزن رباعی

فقط من باب تجربه

۱۳۸۸

پائین تر از آنیم زبالا بنویسیم

یا اینکه بخواهیم شمارا بنویسیم

ما کوزه ی اندیشه یمان کمتر از آن است

تا اینکه بخواهیم زدریا بنویسیم

آنقدر به ما وقت ملاقات ندادند

تا گوشه ی چشمی زتماشا بنویسیم

ما را لُلُلُک  لُکنت محض آففریدند

تا مدح تو با لهجه ی موسی بنویسیم

هر جا که حسین ابن علیع حک شده باید

زیرش مددی زینب کبریس بنویسیم

از وسعت نوری بنویسیم که تابید

ای نقطه ی تاریک حوالی تو خورشید

بسیار شنیدیم ولی کم ز تو گفتند

ناگفته زیاد است اگر هم ز تو گفتند

نُه ماه تو در کالبد فاطمهس بودی

گاه متولد شدنت عالمه بودی

از چهره ات اینگونه گرفتند نتیجه

هم مادر و هم دختر زهراس ست خدیجهس

بر روی زمین از تو بگوییم چگونه

ای شیوه ی تفسیر تو در عرش نمونه

لب باز کنی هرچه نفس بند میآید

از حنجرت آیات خداوند میآید

پیوند صمیمانه ی دریا زده بر باد

آرامش آمیخته با لهجه فریاد

قول تو فصیح است بدانگونه که زهراس

این غرش شیر است همانگونه که مولا

دستی به در قلعه ی خیبر زد و از جا

لا حول ولا قوه ای وای مبادا...

                         ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را

در دست اگر تیغ دو صد مرد ندارد

برپای اگر از تاختنش گرد ندارد

پیشانی او پارچه زرد ندارد

این دختر مولاست همآورد ندارد

                        ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را

گاهی که به ناگاه گذر میکند از راه

با طرز وقاری که برش کوه شود، کاه

خورشید فراروی وی و پشت سرش ماه

جز این نبود منزلت دختر یک شاه

                        ای کوفه به خاطر بسپار این عظمت را

ای کوفه چه زود این همه از یاد تو پر زد

این لکه ی ننگ از چه ز دامان تو سرزد

زینب که دمی راهی بازار نمیشد

از معجر او باد خبر دار نمیشد

اکنون به چه جرم است وِ را کوچه به کوچه...

دشنام ، تماشا، سر بر نیزه، چه و چه

از گریه ی بر دختر حیدر بنویسیم

یک مرتبه خواهر دو برادر بنویسیم

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 توسط حسین رستمی |
بین عشاق جهان تا کی سفر باشد بس است

تا به کی لیلازمجنون بی خبر باشد بس است

جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند

سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است

نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش

گوشواره هم نمیخواهم پدر باشد بس است

عمه امری نیست دارم رفع زحمت میکنم

بودنم تا کی برایت دردسر باشد بس است

دیر شد بر خیز گفتم که به عمه گفته ام

یکنفر از رفتن من باخبر باشد بس است

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم دی 1389 توسط حسین رستمی |
ای حالت آشفتگی موی تو محشر

ای در هم و بر هم شده گیسوی تو محشر

هرچند که با نیت خیر آمدی اما

بر پا شده از تیغ دو ابروی تو مه شر

این قامت بر خواسته تشبیه ندارد

ای تازه به اندازه ی زانوی تو محشر

حرف از لب و همچین دهنی حرف ندارد

لب باز کن ای لعل سخنگوی تو محشر

وقتی کف یک دست گرفتی دو جهان را

رد میشود از توی النگوی تو محشر

گیسو٬ دم ابرو٬ لب آن لعل سخنگو

آشفتگی مو٬ همه ی روی تو محشر

نمیدونم/۲/۱۳۸۹

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم دی 1389 توسط حسین رستمی |
من خسته ام اهالی دنیا ولم کنید

دیوانه ها که گفته شما عاقلم کنید

ای موج ها چقدر به این صخره میزنید؟

تا سنگریزه های لب ساحلم کنید

شاعر شدم که با دل خود زندگی کنم

لازم نکرده است شما«بیدلم» کنید

این چند روز مانده تحمل کنید تا

راحت شوید یک شب و زیر گلم کنید

نقطه!فرشته های سر شانه ام بس است!

دیگر تمام شد کوپنم باطلم کنید

نمیدونم/نمیدونم/۱۳۸۶

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم آذر 1389 توسط حسین رستمی |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

دانلود آهنگ